| [ بستن ] |
سلام
خیلی جالب هستش.
زنا روسری و چادر سر کنند,همه صلوات بفرستند و قرآن بخونند,احترام خانواده ی شهدا و انبیا و... هزارتا کار بکنند و...
آخه این یعنی چی؟
دانشجو اندیشش مهم هستش نه لباسش!
هیچ کسی نگفته توی عروسی باید صلوات فرستاد.
هیچ کسی نگفته آهنگ گوش نده.
هیچ کسی نگفته تیپ نزن.
به جون اون که دوسش داری اینجوری نیست.
اینا یه مشت حرف مفت هستش که اینا در آوردن.
من که دارم دیوونه میشم.
هر جایی که میری همش کثافت کاری , همش یه مشت آدم احمق ریشدار.
هرجا میری فقط زدن ورودی خواهرا و ورودی برادرا , خواهرم حجابت را رعایت کن و ....
مگه عقل ندارین؟
مگه خدا نگفته هر چی که عقل بگه با اسلام جور در میاد؟
من یه دختر بی حجاب و با هزار قلم آرایش اما راستگو را به یه آدم چادری بدون آرایش دروغگو و ریاکار ترجیح میدم.
خونمونو تو شیشه کردن , صدامونم در نمیاد.
آخه یه حسابی باید کرد.
آیا اکثر مردم با این طرز برخوردها موافقن؟
اگه موافقن که خاک تو سرمون و جای من یکی پیش آدمای به این خرفتی نیست.
اگه مخالفن که بازم خاک تو سرمون که ساکت میشینیم و میزاریم این همه بمون زور بگن.
البته یه چیزی هم هست اینا ابزار زوگویی دارن.
وقتی یهو چشتو باز میکنی و میبینی تمام بخش های دانشگاه را دوربین گذاشتن و 40 - 50 تا پلیس موتور سوار به هر بهونه ایی میریزن توی دانشگاه خوب میخوای دانشجو فکر اعتراض کردن بکنه؟
هرجا میری میگن بهترین مردم دنیا اینان و همه چیز تموم هستند.
آخه اگه بهترین ها هستند پس کیه که این همه ما رو از دنیا عقب انداخته؟
آخه چی از جون ما میخوان؟
همش عقلشون به چششونه.همش پشت سر همدیگه چیز میگند.
بابا یه ذره شرم کنید.اگه دین این هستش یه کم بی دین بشین تا از این کارا نکنید.
اگه فکر میکنی خیلی حرفت درست هستش وایسا توی روی طرف و حرفایی که پشت سرش میزنی را توی روش بزن.
چرا اول حرف در میارین و همه جا میپیچونید و بعدش میفهمین اشتباه کردین.
اول بپرسین ببینین واقعییت داره یا نه و بعدش برین همه جا جار بزنید.
خسته شدم از این دنیا.
آخه چرا اینقدر ما دورو هستیم؟
دیگه از دورویی هم گذشتیم و چندرو شدیم.
یا حق
سلام
خوبین؟
تهران خوش گذشت؟
آره بابا!!!
این بار اولین باری بود که توی تهران بم خوش گذشت.
خیلی دقیق همه چیز پیش بینی شده بود.
برنامه ریزی را محسن ( یکی از دوستان ) انجام داده بود.
خیلی دمش گرم.
فقط چند تا ضعف توی برنامه بود که خداییش محسن هیچ تقصیری نداشت.
اول اینکه حامد که قرار بود از سربازی بیاد 1 روز تاخیر داشت.
دوم اینکه یاشا ( یکی از دوستان ) اصلا رو فرم نبود.
یه مشکل کلی هم پیش اومد که قبل از برنامه ریزی از توی برنامه حذف شد.
هدی ( یک از دوستان ) دقیقا 5 شنبه و جمعه از تهران رفته بود شمال.
همه چیز آماده ی سفر بود و ساکما بسته بودم .
صدای بوق ماشین اومد.ساعت 1 شب بود.
پیش به سوی تهران.
ساعت 7 صبح تهران ترمینال آرژانتین بودیم.
محسن رسید و پریدیم توی پرشیا.
یه چرخی زدیم و به علت کمبود نیکوتین سریع رفتیم یه قهوه خونه ی خفن!
ساعت 11 با زهرا وعده داشتم پس به سمت نمایشگاه کتاب حرکت کردیم.
داشتم با موبایلم بازی میکردم که یهو دیدم زده سرچینگ !!!
تفریبا 30 دقیقه همین طور موبایلم خراب بود و زهرا هم هنوز نیومده بود.
یه نفر را خفت کردم و با موبایلش یه زنگ به زهرا زدم و بالاخره ساعت 11:40 اومدندشون.
2 تا دوستاشم با خودش آورده بود.
نسبت به 7 سال پیش هیچ تغییری در اخلاق و ظاهرش ندیدم.
فقط قد من نسبت به اون بلندتر شده بود.
چادر سرش بود و مثل سابق حرف میزد.
هی از غرفه ها دیدن میکردیم و حرف میزدیم.
وای ساعت 2:20 شده بود و ول کن نبود و میگفت بزار غرفه ها را ببینم.
هر چی میگفتم گشنمه میگفت ول کن.
بالاخره ساعت 3 ناهار خوردیم.
بعد از ناهار هم خداحافظی کردیم و رفت.
محسن با ماشین اومد دنبالم و دوباره با محسن و اینا هم رفتیم ناهار خوردیم!
محسن و مهدی و یاشا و علی .
بعد از غذا دوباره کمبود نیکوتین پیدا کردیم و رفتیم توی جاده ی امامزاده داوود و یه سری قلیون هم اونجا کشیدیم.
خیلی فاز میداد.
دور هم بودیم و میگفتیم و میخندیدیم.
برگشتیم و یاشا و مهدی رفتند.
3تایی رفتیم استخر و حدود ساعت 11 شب توی سوییت یاشا دوباره دور هم جمع شدیم.
شام هایدا خوردیم و شروع کردیم به شلم.
وای بردن چه حس خوبی داره!
ساعت 5:30 رفتیم دونبال رویا ( خانم محسن ) و دوستای رویا ( شراره و مونا و محمد ).
مهدی و اتیه( خانم مهدی ) و مونا ( خواهر محسن و مهدی ) هم خودشون اومدن سرقرار.
برنامه رفتن به کوه بود.
وای چه حسی میداد.
صبح جمعه 6 صبح کوهنوردی!!!!!!
من که تقریبا خواب بودم.
یکم رفتیم و رسیدیم به یه مغازه و رفتیم یه تخم مرغ و گوجه زدیم.
تقریبا 30 دقیقه ای اونجا بودیم.
یه 10 دقیقه ای بحث کردیم که تا همینجا بسه و بریم پایین.
اما محسن گفت برای کلاس کاری اون خیلی بد میشه اگه بریم پایین.
بنده خدا شراره تازه از کانادا اومده بود و یکم هم وزنش زیاد بود و خیلی خسته شده بود.
اتیه هم که کلا از نظر جسمانی توانایی کوهنوردی نداشت.
اما همه با هم ادامه دادیم.
یواش یواش بالا میرفتیم.
خداییش یه جاهایی خیلی سخت بود.
من که پسر بودم به سختی میرفتم.
من و محسن یه بقیه کمک میکردیم که از صخره ها بالا برند.
یه جا بود که یه سنگ از زیر پای اتیه رها شد و به سمت محمد رفت.
بنده خدا محمد با یه دست سنگ را گرفت .
من که ترسیدم اما محمد انگار نترسید.
یه چند جایی من از گروه جدا شدم و از مسیر های سخت تری رفتم که نشون بدم چقدر رو فرم هستم!
مونا هم کنار من میومد که من هواشو داشته باشم و یه بار هم که داشت میوفتاد گرفتمش و ناخناش گرفت به دستام و یکم دردم اومد.
رفتیم بالا و رسیدیم به یه مغازه.
دوباره بساط قلیون و تخم مرغ راه افتاد.
تو راه برگشت اتیه روی زمین صاف لیز خورد و دستش مقادیر کمی زخمی شد.
اتیه هم یه چند باری سر به سرم گذاشت و جلوی همه چند تا جمله ی اصفهانی گفت.
بعد از کوه رفتیم سراغ حامد که از سربازی اومده بود.
ناهار را با هم بودیم و ساعت 4 رفتیم خونی محسنینا.
این وسط حامدساعتی هم میخواستم ببینمش و با هم ساعت 4:20 وعده کردیم.
با هم رفتیم کافی شاپ گلدیس.
تا ساعت 7 با هم بودیم.
از شانس من شب جمعه تولد بابای محسن بود.
یه لپتاپ برای بابا کرفته بودند و من و علی را هم دعوت کردند.
رفتیم کافه گردباد و شروع کردیم به خوردن.
وای این تیکه خیلی حال میداد.
کافه گردباد فقط ورودی میگیره و هرچی میخوای میتونی بخوری.
کیک تولد را بابای محسن فوت کرد و 49 ساله شد.
ساعت 12 هم بلیط اتوبوس گرفته بودیم و برگشتیم اصفهان.
یا حق
سلام
خوبین؟
چیکار میکنین؟
5 شنبه دارم میرم تهران.
ساعت 8 صبح تهران هستم.
2 روز میمیونم.
کلی برنامه دارم.
میخوام دوستامو ببینیم و تفریح کنم و عشق و صفا !
اگه کسی تهران هست که حوصله داره 5 شنبه با من باشه و یکی دو ساعتی با هم باشیم یه زنگ به من بزنه.
09132677411 محسن داوری!!!
یا حق
سلام
با چهره ای درهم و آشفته رفتم.
هی رفتم و رفتم.
تا اینکه دیدم خورشید غروب کرد.
دیدم انگار نه انگار که حاله من خوب نیست.
اصلا هیچ تداخلی در هیچ جایی ایجاد نمیشه.
منم تصمیم گرفتم حالم خوب بشه و بیخیال بشم.
رفتم یه تیغ برداشتم و کشیدم به صورتم.
رفتم حموم.
موهامو شونه کردم
لباسما همه را عوض کردم.
آهنگ نازی نازی را گذاشتم و یه قلیون زدم تو رگ.
==============================
توی هفته ی گذشته 2 آهنگ بسیار زیبا از میلاد گرفتم.
خیلی بهش حس داد.
یکی از آهنگ ها این بود :
سلام
خوبین؟
خداییش خسته نمیشین مطالب وبلاگ منو میخونید؟
این همه خاطره و کارای روزانه مینویسم.
یکم عوض شدم.
از خودم خسته شدم.
یه کمی دارم عوض میشم.
بهترین تغییری که کردم این هستش : زدن 3 بار مسواک در روز!
میخوام چند روز به جز چایی هیچ چیز دیگه ای نخورم.
یکمی هم میخوام کارای روزانمو توی وبلاگ ننویسم.
دیگه روم نمیشه بگم عاشق شدم و بعدش بیخیال شدم یا زدو دخلمو آورد.
بنویسم یا ننویسم؟
سلام
خوبین؟
وای وای
13 به در را که یادتونه؟
ما رفتیم بیرون و مرغ و قیمه خوردیم.
این عکس مربوط به 13 به در یکی از دوستامه.
ببین اینجوری باید 13 را در کرد!
تازه شما نمیدونید کنار این آدما چه خبر بوده!
من که میدونم حسرت میخورم که چرا من اونجا نبودم.
آه
یا حق
سلام
این روزها همه میگند احمدی نژاد واقعا نفت را سر سفره های اصفهانی ها آورده.
من نفت نمیخوام.
ماهی های بیچاره ی من به خاطر همین آب آلوده به نفت مردند!
کاش اصلا ما نفت نداشتیم.
به قول این استاد اقتصاد هرچی بد بختی داریم به خاطر این هستش که راحت نفت را میفروشیم.
بابا نفروشین این نفت لامسبا!
بدون نفت فکر میکنید 2 ماه کشور ما روی پای خودش بند میشه؟
یا حق
سلام
صبح با صدای اس ام اس دختر عمم بلند شدم.
اول از همه تولد را بهم تبریک گفت.
بعد از اون یک از خاله هام اس ام اس داد.
خیلی برام جالب بود که یادش بود و مهم تر اینکه اس ام اس داد.
بعدش حامد زنگ زد فکر کردم میخواد تولدم را تبریک بگه اما اصلا یادش نبود.
بعد از حامد رفتم توی اینترنت و مسیح اومد بهم تبریک گفت و حتی یه پست هم توی وبلاگش زده بود.
بعد اون روزبه پی ام داد و تبریک گفت و گفت که ساعت 6 پل آذر قرارمون.
امیر و جناب حسینی ( فاروس ) پی ام دادن و تبریک گفتند.
بعدازظهر بود که زهرا اس ام اس داد و تبریک گفت.
خیلی بد شد که من زودتر به زهرا اس ام اس نداده بودم.
تولد زهرا 28 فروردین بود و من فکر میکردم که خطش را فروخته.
ساعت 6 هم با امیر و روزبه رفتیم کافی شاپ و پیادم کردن.
اون چیزی که قول دادن کادو بیارن خیلی برام مهم هستش و شاید بهترین و با ارزش ترین کادوی زندگی باشه.
البته این کادو بستگی به آقای حسینی داره که چقدر بتونه تلاش کنه.
شب ایمیلم چک کردم و یه نامه از Gazzag داشتم نوشته بود
امشب دلم خیلی گرفته بود.
3 یا 4 بار گریم افتاد و آروم شدم.
یکی از عروسک های خواهرم را بغل کردم و 2 ساعت روی تخت دراز کشیدم.
واقعا اون حسی که تو وجودم بود به میزان زیادی آروم شد.
پی نوشت:عکس این واقع :
میخوام امروز همه ی نگفتنی ها را بگم
قصه ی عشق گذشته
قصه ی شادی و غم
تو گمون کردی بری دنیا تموم واسه من
شادی از غم نمیره خنده حروم واسه من
من نیگام دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمیخوام , نمیخوام , نمیخوام
کاری از من نمیاد اون دلو برد
شعله ی عشق تو خاموش شد و مرد
وقتی دستاشو تو دستام میزاره, واسه من گرمی آفتابو داره
نیگاهاش جادویی, رویا داره
طعم شیرین شکر پار داره
من نیگام دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
=================
مخلصتم دربست.
من خود صید کمند او شدم.
به خاطرت آدم میشم.
جات توی قلبه منه حتی اگه مال من نشی من دوست دارم.
دوست دارم چون حتی دیدن تو به من حس خوبی میده که حاضرم هر چی دارم بدم ولی این حس را داشته باشم.
=================
یه نفر داره ازدواج میکنه و من خیلی خوشحالم.
خوشحالم از اینکه بالاخره با خودش کنار اومد.
زندگی بچه بازی نیست.
نمیشه همیشه چشاتو ببندی و بگی هرچی میگه درسته.
یه جا طاقت آدم تموم میشه.
یه جا صدای آدم در میاد.
================
خیلی خیلی تو فازم.
الان دارم تو هوا سیر میکنم.
یکی منو بیاره رو زمین.
یا حق
سلام
خوبین؟
بالاخره یک شنبه ساعت 7 از راه رسید و تولد ما هم برگزار شد.
گرچند جای روزبه و امیر خالی بود اما دیگه چاره ای نبود.
رفتیم دنبال بچه ها و ساعت 7:10 دقیقه رسیدیم کافی شاپ.
اولش روزبه زنگ زد که ماشین گیرش نیومده و بعدش امیر زنگ زد که براش یه مشکل پیش اومده و نمیتونه بیاد.
خیلی بد شد دوست داشتم حداقل یکی از این 2 تا حتما بیاند.
اینجوری فقط توی جمعمون یه نفر بود که همیشه نبود.
یه سری دیگه هم که میخواستم دعوت کنم از جمله میلاد جون امتحان میکروب شناسی داشت و نمیتونست بیاد.
اولش یکی از مهمونا نیومده بود ( از اینجا به این فرد میگم Z )
کیک را گذاشتیم رو میز و یه فندک از کافی شاپیه گرفتیم و میخواستم شمع ها را روشن کنم.
حالا مگه این فندکه روشن میشد.
هر چی زور زدم نشد.
آخرش شماره ی 1 را روشن کردم اما 2 را نتونستم.
فندک را دادم به اون که کنارم نشسته بود ( از اینجا به این فرد میگم X )
X هی خندید و گفت نمیتونی بده به من تا روشنش کنم.
اونم هر چی زور زد نتونست روشنش کنه.
اینجا علی گفت که بدین به من.
اونم خیلی زور زد و آخرش تونست 2 را روشن کنه!
اینجا علی به کناریش ( از اینجا به این فرد میگم Y ) نگاه کرد و شروع به حرف زدن کرد.
Z هم سکوت میکرد و دوربین عکاسی دست اون بود.
X هم طبق معمول میخندید و جک میگفت.
Y هم همش به لباسش ور میرفت.
Z یه چند تایی عکس گرفت که توی همش من داشتم میخندیدم .
شمع را فوت کردیم و کیک را X تقسیم کرد ولی انگار به جز خودم کسی اهل کیک خوردن نبود.
علی که بیشتر کیکشا نخورد.
بقیه هم نصفه خوردن.
کافی شاپیه گیر داده بود یه چیزی سفارش بدین و بچه ها یه چیزایی سفارش دادن و X یه آب پرتغال سفارش داد.
بعد از 20 دقیقه سفارشا را آورد و همه این دفعه خوردن بجز X .
به X گفتم چرا نمیخوری؟گفت مزه نمیده.
یکم خوردم دیدم مزه نمیده.گفتم پسر ( کافی شاپیه را صدا زدم )
گفت بله.گفتم یک از این بخور ببین این چیه آوردی.گفت الان عوض میکنم.
رفت و دیگه نیومد.
هر چی صبر کردیم نیومد.بیخیال آب پرتفال شدیم.
همه با هم حرف میزدن و اینجوری ساعت شد 8:30 .
زود کادو ها را باز کردیم چون Z زود میخواست بره.
یه پلاستیک از کافی شاپیه گرفتیم و کادو ها ریختیم توی هون و رفتیم توی پارک ,کنار رودخونه.
Z تو راه یه بچه دید و رفت چندتایی بوسش کرد.
منم یه بچه تو راه دیدم ولی نتونستم بوسش کنم.
نزدیک آب نشستیم و X با من حرف میزد و Y و Z با علی.
X یکم اعصابش خراب شده بود و دیگه جواب تلفنایی که بهش میزدند را نمیداد.برای همین دوباره اعصابش خوب شد.
دوباره پر از انرژی شد و شروع کرد به انجام کارایی که فقط X انجام میده نه کس دیگه ای!!!
Y هی میگفت زشته زشته اینجوری نکن ولی من میگفتم دوباره دوباره ...!
Z باید میرفت .خداحافظی کرد و رفت.
ما هم سوار ماشین شدیم و رفتیم دم پل خواجو.
دفعه قبل X منو داشت مینداخت توی آب اما این بار هیچ کاری نکرد.
هی Y میگفت دیره دیره باید 10 خونه باشم ولی ما دوست نداشتیم زود بریم.
دیگه از بی آدامسی داشتیم میمردیم.
با X رفتیم آدامس بخریم.
تو راه با هم یکم حرف زدیم و از اینکه چجوری با هم آشنا شدیم حرف زدیم و خندمون گرفته بود که چقدر راحت و یه جور خاصی با هم آشنا شدیم.
خداییش هم راست میگفت.از روی یه عکس مات و نا مفهموم.از روی یه صدا و بدون دیدن.خیلی جالب.
با Y هم خیلی ساده آشنا شدم.به خاطر یه نفر , به خاطر درس و جزوه و به خاطر حرفایی که بقیه در مورد Y میگفتند.
Z هم که کلا قضیش فرق داره و خیلی خیلی خوشحالم کرد که توی تولد شرکت کرد.کاش بتونم جبران کنم.
خیلی سعی کردم که یه عکس دست جمعی بندازم اما X و Y و بخصوص Z دوست نداشتند ازشون عکس بگیرم.
زوری که نیست گفتند نگیر و منم نگرفتم.گرچند ازیشتشون کردم اما مگرفتم.
هر کس یه عقیده ای داره و من اخلاقم جوری هست که به عقاید نسبتا منطقی احترام میزارم.
برای من فرقی نمکنه با Y باشم یا با کس دیگه ای چون ما همه با هم فقط دوست هستیم و دوست داریم دور هم خوش باشیم.
بدون هیچ رفتار زشت و زننده .
اگه کسی فکر میکنه که بین من و علی با X , Y و Z رابطه ای هستش اشتباه میکنه.
فقط دوستی و محبت و کمک به همدیگه.
خیلی خیلی از بچه های کلاس ناراحت شدم وقتی شنیدم که چه حرفایی پشت سر من و Y میزنند.
آخه بچه از روی چه چیزی این حرفا را میزنی؟
نمیتونی ببینی 2 نفر دارن به هم کمک میکنند و با هم دوست هستند؟
خیلی ناراحتی جلوی منو بگیر و بگو میخوام باهات دوست بشم یا وقتی من جزوه میخوام به جای Y تو بهمش جزوه بده.
این رفتار خاله زنک بازی را بزارین کنار تا بتونیم توی مدت تحصیل همه لذت ببریم نه اینکه همش با هم دعوامون باشه.
=================
این را در جواب بهار بگم که آره تولد اصلی من 29 فروردین هستش ولی چون یکی از افرادی که توی تولد بود میخواست 28 فروردین بره مکه مجبور شدیم تولد را زود تر بگیریم.
از همین جا از دوستمون التماس دعا دارم.
================
یا حق
تولد نزدیکه.
دیگه سنگ هم از آسمون بیوفته روز یکشنبه ساعت 7 الی 7:30 دقیقه برگزار میشه.
اونایی که دعوت کردم و گفتند نمیاند از دستشون ناراحت نیستم.
اوناییم که میاند دستشون درد نکونه قدمشون روی تخم چشای بنده.
احساس بدی دارم.
باز روی حرف دیگران حساب کردم و ضایع شدم.
توی این دنیا تنها جایی که بیشتر از بقیه ی جاها احساس امنیت میکنم توی اتاقم پشت لپ تاپم هستش.
اینجا هم وقتی برق بره زیاد دوام نداره و دوباره خطر را حس میکنم.
چی میشد کسی پیدا میشد که بتونه توی مواقعی که احساس ناامیدی میکنم بهم امید بده.
کسی که روانشناسیش قوی باشه و بفهمه توی سر من چی میگذره و چاره ی اون چیه.
کسی که خودش بفهمه کی و کجا باید بیاد.
لعنت به کلاس اقتصاد که منو بهم میریزه.
این عکس کیک تولد پارسی باکس ( همین سایت که میبینید ) هستش.
آخرین تولدی که رفتم.

سلام
خوبی؟
امروز رفتیم به طرف سالن امتحانات.
محل نمایشگاه کودک در سالن امتحانات بود.
قرار بود یه مینی بوس بچه اونجا باشند اما نبودند.
رفتیم داخل.بد نبود.یکی یکی غرفه ها را دیدم.
اول بار بود توی عمرم که تک تک غرفه های یک نمایشگاه را میدیدم.
یه جا صورت بچه ها را رنگی میکردند و یه جای دیگه بچه ها نقاشی میکشیدن.
یه جا موش گذاشته بودند و یه جا کتاب میفروختند.
یکی از کتاب ها را یه نفر میخواست برای من بخره.
یه جای دیگه فیلم میفروختند.
بازم میخواستند برام فیلم بخرن.شانسم گفت که فروشنده گفت عروس مرده ها را بخرین و منم گفتم قبلا دیدم.
یه قفس بود که 2 تا موش بزرگ داخلش بودند و 12 تا بچه موش هم داشتند شیر میخوردند.حیف شد که عکسش خیلی تار افتاده وگرنه عکسشا میزاشتم.
بعد از نمایشگاه رفتیم سلف.
وای یه تیکه ته دیگ بهم داد.خیلی فاز داد.روغن ازش میچکید.
اینم ظرف غذام.
یا حق
سلام
خوبین؟
اولین تغییر اساسی امسال آغاز شد.
عزیزتر از جونم,اونکه به قول بعضیا مثل زن آدم میمونه.
اونکه یک سال همیشه باهام بود.
اون که یکسال همیشه تو دستم بود.
اونکه وقتی صبح ها با صدای اون از خواب پامیشدم.
اونکه مونس تنهاییام بود.
اونکه شاهد تمام ناراحتیا و شادیام بود.
اونکه ....
موبایل عزیزم.
نوکیای من خدافظ.
امشب به جزگه ی سونی اریکسونی ها پیوستم.
امشب دیونه شدم و زنگ زدم ب علی که به آرش بگه یه پی وان p1i برام بگیره و بیاره.
الان کنارمه.
لامسب چه حالی میده.
قلم نوری و ...فاز میده.
فقط هندزفری بلوتوث نداره.( دوستانی که میاند تولد اینا بخرن!)
مموری هم فعلا 512 هستش تا برم و یه 2 گیگ بخرم.

امشب با دخترخاله حرف میزدم یهو یه حسی پیدا کردم.
یاد این شعر داریوش افتادم.
شاعر : احمد شاملو
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب
سه پری نشسته بود
زارو زار گریه میکردند پریا
مثل ابرهای بهار
گریه میکردند پریا
از افق جرینگ جرینگ
صدای زنجیر میومد
از عقب ادویه و ناله ی شبگیر میومد
پریا گشنتونه
پریا تشنتونه
پریا خسته شدین
مرغ پر بسته شدین
توی این های هایتون
گریتون وای وایتون
گریتون وای وایتون
پریای نازنین
چتونه زار میزنین
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمیگین که برف بیاد
نمیگین بارون بیاد
نمیترسین پریا
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود
دنیای ما عیونه
هرکی میخواد بدونه
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هرکی باهاش کار داره
دلش خبر دار داره
دنیای ما بزرگه
پر از شغالو گرگه
دنیای ما همینه
بخوای نخوای اینه
بخوای نخوای این
سلام
اولین دروغ سیزده را تو وبلاگ روزبه خوندم.
گفتم بزار یه یادیم ازش کرده باشم.
این عکس بر میگرده به روزایی که تو اوج بودیم.
خودش میدونه مال کی هست.
فقط میگم توی تولد یکی از دوستامون بود.
