سلام
خوبین؟
تهران خوش گذشت؟
آره بابا!!!
این بار اولین باری بود که توی تهران بم خوش گذشت.
خیلی دقیق همه چیز پیش بینی شده بود.
برنامه ریزی را محسن ( یکی از دوستان ) انجام داده بود.
خیلی دمش گرم.
فقط چند تا ضعف توی برنامه بود که خداییش محسن هیچ تقصیری نداشت.
اول اینکه حامد که قرار بود از سربازی بیاد 1 روز تاخیر داشت.
دوم اینکه یاشا ( یکی از دوستان ) اصلا رو فرم نبود.
یه مشکل کلی هم پیش اومد که قبل از برنامه ریزی از توی برنامه حذف شد.
هدی ( یک از دوستان ) دقیقا 5 شنبه و جمعه از تهران رفته بود شمال.
همه چیز آماده ی سفر بود و ساکما بسته بودم .
صدای بوق ماشین اومد.ساعت 1 شب بود.
پیش به سوی تهران.
ساعت 7 صبح تهران ترمینال آرژانتین بودیم.
محسن رسید و پریدیم توی پرشیا.
یه چرخی زدیم و به علت کمبود نیکوتین سریع رفتیم یه قهوه خونه ی خفن!
ساعت 11 با زهرا وعده داشتم پس به سمت نمایشگاه کتاب حرکت کردیم.
داشتم با موبایلم بازی میکردم که یهو دیدم زده سرچینگ !!!
تفریبا 30 دقیقه همین طور موبایلم خراب بود و زهرا هم هنوز نیومده بود.
یه نفر را خفت کردم و با موبایلش یه زنگ به زهرا زدم و بالاخره ساعت 11:40 اومدندشون.
2 تا دوستاشم با خودش آورده بود.
نسبت به 7 سال پیش هیچ تغییری در اخلاق و ظاهرش ندیدم.
فقط قد من نسبت به اون بلندتر شده بود.
چادر سرش بود و مثل سابق حرف میزد.
هی از غرفه ها دیدن میکردیم و حرف میزدیم.
وای ساعت 2:20 شده بود و ول کن نبود و میگفت بزار غرفه ها را ببینم.
هر چی میگفتم گشنمه میگفت ول کن.
بالاخره ساعت 3 ناهار خوردیم.
بعد از ناهار هم خداحافظی کردیم و رفت.
محسن با ماشین اومد دنبالم و دوباره با محسن و اینا هم رفتیم ناهار خوردیم!
محسن و مهدی و یاشا و علی .
بعد از غذا دوباره کمبود نیکوتین پیدا کردیم و رفتیم توی جاده ی امامزاده داوود و یه سری قلیون هم اونجا کشیدیم.
خیلی فاز میداد.
دور هم بودیم و میگفتیم و میخندیدیم.
برگشتیم و یاشا و مهدی رفتند.
3تایی رفتیم استخر و حدود ساعت 11 شب توی سوییت یاشا دوباره دور هم جمع شدیم.
شام هایدا خوردیم و شروع کردیم به شلم.
وای بردن چه حس خوبی داره!
ساعت 5:30 رفتیم دونبال رویا ( خانم محسن ) و دوستای رویا ( شراره و مونا و محمد ).
مهدی و اتیه( خانم مهدی ) و مونا ( خواهر محسن و مهدی ) هم خودشون اومدن سرقرار.
برنامه رفتن به کوه بود.
وای چه حسی میداد.
صبح جمعه 6 صبح کوهنوردی!!!!!!
من که تقریبا خواب بودم.
یکم رفتیم و رسیدیم به یه مغازه و رفتیم یه تخم مرغ و گوجه زدیم.
تقریبا 30 دقیقه ای اونجا بودیم.
یه 10 دقیقه ای بحث کردیم که تا همینجا بسه و بریم پایین.
اما محسن گفت برای کلاس کاری اون خیلی بد میشه اگه بریم پایین.
بنده خدا شراره تازه از کانادا اومده بود و یکم هم وزنش زیاد بود و خیلی خسته شده بود.
اتیه هم که کلا از نظر جسمانی توانایی کوهنوردی نداشت.
اما همه با هم ادامه دادیم.
یواش یواش بالا میرفتیم.
خداییش یه جاهایی خیلی سخت بود.
من که پسر بودم به سختی میرفتم.
من و محسن یه بقیه کمک میکردیم که از صخره ها بالا برند.
یه جا بود که یه سنگ از زیر پای اتیه رها شد و به سمت محمد رفت.
بنده خدا محمد با یه دست سنگ را گرفت .
من که ترسیدم اما محمد انگار نترسید.
یه چند جایی من از گروه جدا شدم و از مسیر های سخت تری رفتم که نشون بدم چقدر رو فرم هستم!
مونا هم کنار من میومد که من هواشو داشته باشم و یه بار هم که داشت میوفتاد گرفتمش و ناخناش گرفت به دستام و یکم دردم اومد.
رفتیم بالا و رسیدیم به یه مغازه.
دوباره بساط قلیون و تخم مرغ راه افتاد.
تو راه برگشت اتیه روی زمین صاف لیز خورد و دستش مقادیر کمی زخمی شد.
اتیه هم یه چند باری سر به سرم گذاشت و جلوی همه چند تا جمله ی اصفهانی گفت.
بعد از کوه رفتیم سراغ حامد که از سربازی اومده بود.
ناهار را با هم بودیم و ساعت 4 رفتیم خونی محسنینا.
این وسط حامدساعتی هم میخواستم ببینمش و با هم ساعت 4:20 وعده کردیم.
با هم رفتیم کافی شاپ گلدیس.
تا ساعت 7 با هم بودیم.
از شانس من شب جمعه تولد بابای محسن بود.
یه لپتاپ برای بابا کرفته بودند و من و علی را هم دعوت کردند.
رفتیم کافه گردباد و شروع کردیم به خوردن.
وای این تیکه خیلی حال میداد.
کافه گردباد فقط ورودی میگیره و هرچی میخوای میتونی بخوری.
کیک تولد را بابای محسن فوت کرد و 49 ساله شد.
ساعت 12 هم بلیط اتوبوس گرفته بودیم و برگشتیم اصفهان.
یا حق