سلام
امروز کار خفنی کردم.
بعد از مدت ها ( 6 - 7 ) سال دوباره دوستای قبلیم را پیدا کردم.
2 سالی ایران نبودم و در کشور گرجستان بودم.
این دوستام همه ماله اون زمانند.
خدای من!!!
زهرا را پیدا کردم.تغییر زیادی نکرده بود.
فقط به قول خودش چادری شده و دیگه سیبیل نداره.
الانم تهران هستش و دانشجو هستش.
عباس جون را پیداش کردم.
صدا شو که شنیدم یاد رفت و اومدهای قدیم افتادم.
چه کارایی که با هم نکردیم.همش توی خیابونای گرجستان پلاس بودیم.
با هم میرفتیم خاچاپوری ( یه چیزی مثل باقلوا ) میخوردیم.
یاد اون کتکی که با هم از گرجیا خوردیم افتادم.
یاد اون روز توی نارین قلعه با اون دخترا و....
عباس الان قم هستش.
زن هم نگرفته ( قابل توجه دخترای دم بخت , عباس پسر خیلی خوب و با مرام معرفتی هستش )
آیدی هدی را از عباس گرفتم ( دختر سفیر ایران در گرجستان )
رفتم توی اینترنت ادش کردم.همون وقت آن شد.
داشت از تعجب شاخ در میاورد.
اونم تهران و ادبیات انگلیسی میخونه.
چندتا عکس ازش گرفتم.چقدر عوض شده بود.
اون هدی که موقع جمع آوری کمک برای فلسطین تلاش میکردم و گریش میگرفت و از احساسات غش میکرد کجا و اینی که تو عکس بود کجا.
اما خداییش خوب چیزی شده بود ( به دید خواهری میگم برداشت بد ممنوع!!! )
سراغ مهیاخواهرشا گرفت.( اون موقع 3- 4 سالش بود).عکس اونم گرفتم.
اونم خیلی عوض شده بود.
همش دارم فکر میکنم چجوری میشه میشه دور هم جمع بشیم.
عکسای قدیم بچه ها را اسکن میکنم و بعدا میزارم رو وبلاگ.
فعلا سرشار از احساس دوران قدیم هستم.
حتما باید برم پیش عباس.دلم براش یه ذره شده.
یا حق