جمعه 16 فروردين 1387 [ نمایش ها 2926 مرتبه ]
امشب با دخترخاله حرف میزدم یهو یه حسی پیدا کردم.
یاد این شعر داریوش افتادم.
شاعر : احمد شاملو
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب
سه پری نشسته بود
زارو زار گریه میکردند پریا
مثل ابرهای بهار
گریه میکردند پریا
از افق جرینگ جرینگ
صدای زنجیر میومد
از عقب ادویه و ناله ی شبگیر میومد
پریا گشنتونه
پریا تشنتونه
پریا خسته شدین
مرغ پر بسته شدین
توی این های هایتون
گریتون وای وایتون
گریتون وای وایتون
پریای نازنین
چتونه زار میزنین
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمیگین که برف بیاد
نمیگین بارون بیاد
نمیترسین پریا
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود
دنیای ما عیونه
هرکی میخواد بدونه
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هرکی باهاش کار داره
دلش خبر دار داره
دنیای ما بزرگه
پر از شغالو گرگه
دنیای ما همینه
بخوای نخوای اینه
بخوای نخوای این






